ذبيح الله صفا
1003
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
لبهاى چو قند تو مرا جانِ عزيزست * بالاى بلند تو مرا عمرِ درازست حال دلم از شمع مپرسيد كه هرشب * كار من و او تا بسحر سوز و گدازست چون كعبهء مقصود بجز خاك درت نيست * عشّاق ترا بيهده آهنگ حجازست تا قامت و ابروى توام در نظر آمد * نون و القلمم وِرد بهر وقتِ نمازست هرچند كه چشمان تو عاشقكش و مستست * المنة للّه كه لبت بندهنوازست ناصر بود آشفتهء زلف تو عجب نيست * محمود پريشانِ سر زلف ايازست * * مىكشد عشق تو سوى خود دل ديوانه را * هست سوزى كآن بشمعى مىكشد پروانه را سيل چشمم رفت و ويران كرد بنياد دلم * چون بروزِ غم نگهدارم من اين ويرانه را ميل خالت دارم و انديشهام از زلف تست * مرغ زيرك خالى از دامى نداند دانه را غافل اندر خودنمايى رفت و مادر بيخودى * زاهدان تسبيح پيمايند و ما پيمانه را ديده گر بندم ز خوبان چون كنم تدبير دل * بستنِ در هيچ مانع نيست دزدِ خانه را ناصر از جانان نخواهد داشتن اين جان دريغ * خلق جان را دوست مىدارند و ما جانانه را * * اى ياد تو غايب ز زبان و دل مانى * هرگز تو كنى يادِ من سوختهيانى مانديم چو بلبل بخزان اى گل صدبرگ * دور از رخ تو برگ نداريم و نوانى روز آيد و شب بگذرد و جمله شب و روز * نزديك من از همنفسان غير صبانى ترسم كه اگر درد دل خويش بگويم * غمگين شوى و طاقت غم هيچ ترانى بر ما چه حسد مىبرى اى چرخ كه بسيار * دَى باشد و مَى باشد و نَى باشد و مانى بسيار بهار آيد و گل بردمد از خاك * رقصند حريفان بسر خاك و شمانى معذور همى دار كه تقدير چنين بود * ما سعى نموديم بوصل تو قضانى روزى كه رسد تيغ اجل بر سر ناصر * تن از تو جدا گردد و دل از تو جدانى